ابن الكلبي

152

كتاب الأصنام ( تنكيس الأصنام )

ديده يا شنيده‌ام ) ، و آراسته به دو جامهء نگارين ( - حله ) كه يكى را بر ميان بسته و ديگر را به دوش گرفته ، شمشيرى بر كمر ، و كمانى بر باز و ، و پيش روى او نيزه‌اى ( - حربه ) و بر آن پرچمى افراشته ، و تير دانى پر از تير برابر او نهاده . » « كلبى » گفت : سخن دنبال شد ، ( راوي ) گفت : و « عمرو » پسر لحى را « مضر » پسر « نزار » أجابت كرد ، پس « سواع » را به مردى از قبيلهء « هذيل » كه او را « حارث » پسر « تميم » پسر « سعد » پسر « هذيل » پسر « مدركه » پسر « الياس » پسر « مضر » مىگفتند واگذاشت ( - داد ) ، پس در زمينى از « بطن نخله » كه « رهاط » گفته مىشد ، جاى گرفت ، و او را همسايگانى از قبيله « مضر » مىپرستيدند ، پس مردى از عرب گفت : تراهم حول قيلهم عكوفا * كما عكفت هذيل على سواع تظل جنابه صرعى لديه * عتائر من ذخائر كل راع [ 79 ] و قوم « مذحج » ( دعوت ) او را بپذيرفتند . پس « يغوث » را به « أنعم » پسر « عمر مرادى » تسليم كرد . و در تپه‌اى در « يمن » كه

--> [ 79 ] ترجمهء دو بيت مرقوم چنين است : « ايشان را مىبينى كه پيرامون مهتر خويش مقيم هستند ، همچنان كه ( افراد قبيلهء ) هذيل گرد سواع مقيم بودند . « و لاشه‌هاى گوسفندهاى قرباني كه ذخيره‌هاى همهء شبانان قبيله به شمارند سراسر روز را در آستانهء وى ( يعنى : برابر سواع ) بر خاك افتاده بسر مىبرند . »